X
تبلیغات
داستان های جالب

داستان های جالب

برای کیف کردن ای نوشته نوشته میشوند.

من و پسر عموم

من کیانا هستم و ۲۲سالمه و ساکن تهران هستم.این داستانی را که میخواهم بنویسم مال ۳سال پیش یعنی موقعی که من ۱۹ سالم بود اتفاق افتاد.من اونسال دانشجوی رشته حسابداری در شهر اراک بودم.

من برای تحصیل در رشته حسابداری در دانشگاه به اراک رفتم.خانواده عمویم آنجا زندگی میکردند و من هم به آنها پیوستم و با انها در یک خانه زندگی میکردم.عمویم ۳پسر و ۲ دختر دارد. بهتر است بگویم ۱پسر بزرگتر ازمن و بقیه فرزندانش کوچکتر از من هستند.

من وقتی به آنجا رفتم عمویم یک اتاق مخصوص مثل بقیه بچه هایش به من داد. پس از ۴ ماه که در خانه عمویم زندگی میکردم یک شب فهمیدم که پسر عموی بزرگم  و خود من عاشق هم شده ایم.هرشب به هم پیامک میدادیم زنگ میزدیم و یواشکی به اتاق یکدیگر میرفتیم.خانواده ما مشروبی بود. اسم پسر عمویم احسان است.

من به خاطر عید نوروز تعطیل شدم. یک شب احسان با چند بطری مشروب به اتاقم آمد و وقتی که داخل شد در را قفل کرد و از من درخواست کرد که چند لیوانی مشروب بخوریم .من هم  بدون اینکه بدانم در سر پسرعمویم چه میگذرد قبول کردم. سه بطری مشروب را خوردیم من مست کرده بودم ولی احسان هنوز حالش خوب بود و هنوز داشت مشروب میخورد که یکدفعه آن هم مثل من مست شد. و هردو مثل یک جنازه روی تخت افتادیم احسان شروع کرد هم لباس های من را در بیاورد و هم خودش را .من هم چونکه مست بودم فقط میخندیدم. ولی با آن حال مستم میفهمیدم که احسان دارد چکار میکند.راستیاتش من هم بدم نمی آمد که  س ک س انجام دهم  و وقتی که من و احسان لخت شدیم من شروع کردم به خوردن ک ی ر احسان و او بعد ازمن با من نزدیکی کاملی کرد .سینه هایم را میخورد روی من می افتاد با اندام ها ی جنسی هم بازی میکردیم واقعا  آن شب برای من یک شب رویایی بود.هنوز که هنوز است من با احسان در ارتباط هستم.وهنوز با هم سک س می کنیم.

 

لطفا نظر بدهید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت 19:50  توسط ک.ر  |